در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشمبه وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمنظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشمبه خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبمز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشمحدیث روضه نگویم گل بهشت نبویمجمال حور نجویم دوان به سوی تو باشممی بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوانمرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشمهزار بادیه سهل است با وجود تو رفتنو گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشمسعدی
برچسب:
نویسنده: باران موسوی
پسر، رو قدر مادر دان که دایمکشد رنج پسر بیچاره مادربرو بیش از پدر خواهش که خواهدتو را بیش از پدر بیچاره مادر
ز جان محبوب تر دارش که داردتز جان محبوب تر بیچاره مادرنگهداری کند نُه ماه و نُه روزتو را چون جان به بر بیچاره مادراز این پهلو به آن پهلو نغلتدشب از بیم خطر بیچاره مادربه وقت زادن تو مرگ خود رابگیرد در نظر بیچاره مادربشوید کهنه و آراید او راچو کمتر کارگر بیچاره مادرتموز و دی تو را ساعت به ساعتنماید خشک و تر بیچاره مادراگر یک عطسه آید از دماغتپرد هوشش ز سر بیچاره مادراگر یک سرفه بی جا نمای
برچسب:
نویسنده: باران موسوی